دنیای مامان وبابا

برای دخترنازم

            1

 

 

 

 


نوشته شده در يکشنبه 1 دی 1392ساعت 4:05 توسط نیلوفر/مامانه روژینا

سلام به دختر نازم.سلام به همه کسممحبت.

سه سال و نیمگیت مبارک عشق کوچولوی مامانniniweblog.com.هر چند خیلی دیر تبریکش رو دارم برات مینویسم خجالتو چهار روزه دیگه باید سه سال و هفت ماهگیت رو جشن بگیریم نازم..مامان رو ببخش بابت تاخیر در اپ کردن و کوتاهی کردن برای ثبت خاطراتت. الان تقریبا بعد از یک و ماه نیم اومدم به وبلاگت و سعی میکنم که اتفاقات این چند وقت رو تا حد امکان که یادم هست برات ثبت کنم عزیزمخجالت.

از هر چه که بگذریم از شما نوشتن شیرینترین کار دنیاست همه کسمniniweblog.com.

اول از همه از ماه اردیبهشت شروع کنیم که دوازدهم روز معلم بود و دهم اردیبهشت از طرف موسسه به عنوان رود معلم مارو به یک گردش دسته جمعی همراه باهمکارام دعوت کردند و من هم دلم نیومد که تنها برم و بخاطر همین اونروز صبح که جمعه بود ساعت هشت از خواب بیدارت کردم و اماده شدیم و ساعت نه رفتیم اموزشگاه و از اونجا با همکارام رفتیمniniweblog.com. شما هم خیلی دختر خوبی بودی و هرچند کمی بخاطر خستگی اذیت کردی اما همینکه کنارم بودی باعث شد,بیشتر بهم خوش بگزره. بین راه توقفی داشتیم و به مجموعه تفریحی هفت اقلیم رفتیم و کلی اونجا عکس گرفتیم و یک جشن کوچولو هم گرفتیم به مناسبت روز معلم و بعد از خوردن چای و کیک شما با همکارهای مامان تاب niniweblog.comو سرسره بازی کردی و خیلی بهت خوش گذشت. همکارام خیلی بهت لطف داشتند و دوستت داشتند عزید دلم. بعد از بازی هم رفتیم به سمت ماسوله و بدو ورودمون بارون خیلی قشنگی شروع به باریدن کرد و هوا هم کمی خنک شد. تا رسیدیم اونجا شما با دیدن عروسکهای سنتی ازم خواستی که برات عروسک بخرم و بعدش هم باهمکارام رفتیم رستوران خانه معلم و نهار خوردیم و من بخاطر شما که عاشق جوجه هستی niniweblog.comجوجه کباب سفارش دادم نازنینم. و بعد از صرف نهار کمی گشت و گزاری کردیم و با همکارام تو الاچیق نشستیم و تنقلات و گوجه سبز خوردی و امسال اولین بار گوجه سبز رو اونجا خوردی عزیزمخوشمزه و به قول معروف نوبر کردی. بعد از,ظهر بارون خیلی شدیدتر شد,و بخاطر همین تصمیم گرفتیم که زودتر برگردیم حدودا ساعت پنج و نیم بود که رسیدیم دمه اموزشگاه و بابا اومد دنبالمون و اومدیم خونه و عکسهارو بهش نشون دادیم و استراحت کردیم و شما مشغول بازی با عروسکت شدی. اینم از خاطره ی روز معلم سال نود و پنجچشمک

بعد از اون اردیبهشت ماه به روزمرگی هامون گذشت و گاهی اوقت بیرون رفتیم و گاهی اوقات که تو خونه بودیم باهم نقاشی میکشیدیم و بازی میکردیم.از بازیهای موردعلاقه یادگیری بالا بالاست و همیشه و مواقع بیکاری میگی مامان بالابالا بیار,یاد,بگیرم دخترک نازمniniweblog.com. یکی از عصرهای بهاری هم قبل از اینکه ببرمت حمام باهم رفتیم تو حموم و کلی با رنگ انگشتیهات روی دیوار نقاشی های خوشگل کشیدیم و این اولین تجربه نقاشی با رنگ انگشتی روی دیوار بود,عروسکم.اواخر اردیبهشت ماه هم سالگرد فوت خانم بزرگ که میشه مامان بزرگه مامانی بود و براشون مراسم گرفته بودند رفتیم و اونجا شما با سارینا و علی که نوه ی خاله ی مامانی هستند کلی با سنگهایی که کف حیاط بود بازی کردی و از اون بازی خیلی لذت میبردی عزیز دل مامانniniweblog.com. او اخر اردیبهشت ماه  با بابا و مامانی رفتیم باغ پرندگان و اون جا علاوه بر پرندگان و طاووس  دوتا بچه میمون هم داشت. و وقتی,رفتیم ببینمیشون شما بغل بابا بودی اما وقتی بابا شمارو گزاشت زمین شما یکم کنار قفسشون راه رفتی و یکی از میمونها که کوچک تر بود حسابی قاطی کرده بود و از قفسشون بالا و پایین میرفت و جیغ میزد و شماهم کلی ترسیده بودی گریهو گریه میکردی و هنوز گاهی وقتها از خاطره اونروز تعریف میکنی و تو ذهنت ثبت شده و عزیزم واین هم اولین تجربه رفتن به باغ پرندگان بود و همچنین اولین تجربه ی دیدن میمون. و اون حرکت میمون سبب شد که تو دیگه از میمونها بترسیغمگین.

فردای همکون روز هم به بهانه اینکه بابا ماهی بگیره رفتیم دمه ی رودخونه و نهارمون رو بردیم اونجا و بابا مشغول ماهیگیری شد اما هیچ ماهی نگرفت.niniweblog.com

تو همین اوضاع و احوال اردیبهشتی منم مشغول اثاثیه جمع کردن هستم و کم کم داریم اماده میشیم برای اسباب کشی به خونه ی جدید. شماهم کمک میکند مثلا به من و عاشق این هستی که وسیله ای رو بزاری لای روزنامه و بزاریشون تو جعبه حتی اگه اون وسیله شکستنی نباشهگیج.

پنج شنبه دو هفته قبل هم مامان زری و عمه و ماهان اومدند,پیشمون و چهار روز در کنارمون بودند. با مامان زری اینا یک روز رفتیم دریا  که اونجا برات مایو خریدم و همونجا پوشیدیش و با ماهان رفتید تو دریا البته فقط,پاهاتونو کردید تو اب و کلی از بازی کردن کنار دریا و شن بازی و ساختن قلعه خوشحال بودیniniweblog.com. یک روز هم رفتیم لاهیجان و اونجا هم خیلی خوب بود و خوش گذشت.مخصوصا بعد از ظهرش به یکی از روستاهای بین راهی رفتیم و کنار,شالیزارهای برنج بساط بلال رو راه انداختیم و به قول شما بلار خوردیم و شب هم برای شام خونه مامانی دعوت داشتیم و بعد از گردش به خونه مامانی رفتیم.

مامان زری اینا پنج شنبه اومدند و یکشنبه شب هم رفتند.و ما بسی از رقتنشون ناراحت شدیم اما امید داشتیم که چهارشنبه ی همون هفته به تهران خواهیم رفت بابت عروسی دختر خالم الهه  و چنان که سه شنبه شب در حال تدارکات برای اماده شدن و رفتن به تهران برای عروسی بودیم با تماسی مواجه شدیم که خبر از فوت پدربزرگ اقای داماد و کنسل شدن عروسی بودniniweblog.com و این چنین شد که به تهران نرفتیم. اما چهارشنبه ی همون روز تو گروهی که با برخی از مامانای نی نی وبلاگی داریم قرار گزاشتیم که شما وروجکها رو پنج شنبه ببریم پارک و همدگرو ببینید و این شد که پنچ شنبه سیزدهم خرداد منو شما و مامانی رفتیم سر قرار با دوستهای نی نی وبلاگی که مامان حورا جون و نیلوفر عزیز و مامان زری و ایلیا جونی و مامان لیدا جون و ادرینا گلی و مامان الهه که بدون گل پسرش ابولفضل جون اومده بودندniniweblog.com.شما هم با دیدن نیلوفر کلی ذوق کردی و همش باهاش صحبت و بازی میکرد.اول رفتید استخر توپ و بعد ازبازی کردن رفتیم ی جایی تو پارک نشستیم و حورا جون زحمت کشیده بود و برای,شما نی نی ها تنقلات اورده بود و شما مشغول بازی و خوردن شدید و بعد از صحبتniniweblog.com و عکس های یادگاری که سر عکس گرفتن نیلوفر باشما سر اینکه بهش جا ندادی که بایسته و خورد زمین قهر کرد. و شما همش میرفتی پیشش,و نیلوفر میگفت نیا پیشم.بی حوصله وازت فرار میکرد ولی به پنج دقیقه نرسید که اشتی کردید و بعد هم باخریدن چیپس فری و دوباره رفتن به سمت وسایل بازی و کلی تو صف موندن برای سوار,شدن سرسره بادی گذشت.اما شما از,سرسره بادی ترسیدی و نیلوفر خیلی راحت بازی کرد اما شما گریه کردی و مسئولش اجازه نداد که دیگه سوار بشی و بعدش هم چون بارون گرفت ما مامانا از هم خداحافظی کردیم و اومدیم خونه.niniweblog.comهرچند اونروز خیلی خوب بود و خوش گذشت اما اون گریه اخرت بخاطر,سرسره باعث شد که از اونروز با اون خاطره یاد بکنی دختر گلم.

امروز هم که هجدهم خرداده و فردا اولین روز ماه مبارک رمضان هست دلبندم.الانم تقریبا ساعت دو و نیمه شبه که دارم برات مینویسم و وقت ندارم که عکس برات بزارم و چون تقریبا یکساعت و نیمه دیگه اذانه و باید,برای سحر و...اماده بشم عزیزم.عکسهارو فردا شب میزارم عزیزم.شما تا همین ده دقیقه پیش روی پای من بودی و طبق عادت کوشولیات تکونت دادم و خوابیدی و وقتی خواست سنگین شد گذاشتمت روی تختت و الان در خواب نازی عزیز دلمniniweblog.com

 

 

 

 

کیک روز معلم

 

 

در حال رفتن به ماسوله.

 

 

 

 

دخمل گلی در کنار همکارهای مامی

 

 

 

 

 

 

و عروسکی که اونجا برات خریدم

 

 

 

 

 

 

 عاشق این عکست هستم ناز گلم.

 

 

بازی با رنگ انگشتی

 

 

 

 

 

یک روز که برده بودمت شهربازی

 

 

 

 

مامان فدات بشه عشق نااااازم.

 

 

 

 

 

مراسم سالگرد خانم بزرگ.

 

 

 

 

یک روز که رفته بودیم کنار رودخونه برای ماهیگیری

 

 

 

 

باغ پرتدگان

 

 

 

 

 

 

 

 وعشقولانه های پدر و دختری.

 

 

وروژینا جون در کنار قفس میمونها و همون میمونه که با پریدن و جیغ زدن ترسوندت

 

 

 

دخملی ما در کنار اروین. نی نی همسایه ی مامانی

 

 

 

 

لاهیجان.شیطان کوه.

 

 

 

 

 

اونروز که داشتی با ماسه ها بازی میکردی یه حلزون پیدا کرده بودی و به عمه میگفتی حلوزن رو ببین

 

 

 

 قرار با دوستهای نی نی وبلاگی.اینجا ادرینا جون تازه اومده بود تو استخر توپ.شما نازش نیکردی و میگفتی ادرینا کوچولو.نااااازی

 

 

 

 

مامانای نی وبلاگی و نی نی های نی نی وبلاگی در کنار عمارت کلاه فرنگی   

 

 

 

 و تو صف در کنار نیلوفر جون برای سرسره بادی

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 18 خرداد 1395ساعت 1:02 توسط نیلوفر/مامانه روژینا |

سلام به عزیز دردونه ی خودم.دختر گلممحبت

عزیز دلم سال نو شماهم مبارک عشق جانمniniweblog.comniniweblog.com

عزیزم امسال عید برامون یه فرقی با سالهای دیگه داشت و اونم دور بودن از خانواده و فامیلها بود برای همین در اولین ساعات سال جدید عازم سفر به تهران شدیم عزیزمآرام.شب عید مامانی خونمون بود و بعد از شام مخصوص شب عید که سبزی پلو وماهی بود و بعد از دورهمی بودن و شب نشینی مامانی رفت خونه خودش و ماهم هفت سین رو اماده کردیم و خوابیدیم که فردا صبحش برای تحویل سال اماده بشیم.niniweblog.com اونروز ساعت 6صبح بیدار شدمniniweblog.com و وسایلهای باقی مونده سفر رو جمع کردم و ساعت هفت ونیم تو و بابا رو بیدار کردم و بعد از لباسهای نو پوشیدن همگی در کنار سفره هفت سین نشستیم و بعد از دعاهای خوب تقریبا ساعت هشت صبح سال تحویل شدniniweblog.com .امسال عزیزم سال میمونه و امیدوارم که این سال سال خوبی برای همه باشهمحبت.

بعد از تحویل سال و تماس با مامان زری اینا و خوردن اندک صبحانه ای تقریبا ساعت نه ونیم رفتیم دنبال مامانی که بریم تهرانچشمک. همونروز ظهر رسیدیم تهران و مامانی رو بردیم خونه مامان بزرگم.اینم برات بگم که سه روز قبل از عید مامان جون و دایی حمید داییم و خاله معصومه  خالم به همراه خانواده و دسته جمعی رفته بودند کربلا و قرار بود که ششم عید برگردند. و این بود که خونه مامان جون کسی نبود اما از قبل مامان جون به مامانی کلید خونه رو داده بود که مامانی بره اونجا.ماهم رفتیم خونه مامان زری و بعد از روبوسی عید و عیدی دادن و گرفتن  زبانو استراحت استارت اولین عید دیدتی زده شد و رفتیم خونه مامان بزرگه باباخجالت.دیگه تو اون چند روز همش به دید و بازدید عید گذشت و شبها منو وشما میرفتیم خونه مامان جون پیشه مامانی که تنها نمونه و چهارم و پنجم عید رو هم باخاله ها درگیر مراسمات قبل از اومدن مامان جون اینا بودیم و بعد از اومدنشون هم که هفتم عید ولیمه داشتند و یادم رفت که عکسی ازت بگیرمغمگینغمگین. و هشتم عید هم اومدیم شمال و همون شب ولیمه ی خاله معصومه اینا بود و نهم و دهم عید رو هم استراحت کردیم و یازدهم هم جشن نامزدی مهروز نوه دایی مامانی بود که همزمان با روز مادر بود رفتیمniniweblog.com.اما اونشب اصلا حالت خوب نبود و مریض شده بودی و تب داشتی و اواخر جشن تو بغله من خوابت برد عشقم و دوازدهم هم با بابا بردیمت دکتر چون خیلی بی حال بودی و اصلا تبت پایین نمیومد دخترکمniniweblog.com. و با این وضعیت حالت تصمیم داشتیم که سیزدهم رو هم خونه بمونیم .هرچند که سیزدهم حسابی هوا بارونی بود و اکثرا صبحش بیرون نرفتن حتی مامان زری اینا که تهران بودند سیزدهم بخاطر بارون شدید خونه موندندسکوت.ماهم سیزدهم نهار رفتیم خو نه مامانی و بعداز ظهر هم با مامانی رفتیم بیرون و دیدیم همه جا خیلی شلوغه و میخواستیم الاچیق اجاره کنیم تو اطراف ماسوله.اما خیلی شلوغ بود و شماهم همش به ما میگفتی بریم یجا که عالیچه داشته باشه و منظورت الاچیق بود عزیز دلم و بعد از کلی گشتن خلاصه سر از پارک فومن در اوردیم niniweblog.comو بعد از کمی قدم زدن تو پار ک و گرفتن چند تا عکس یادگاری برای شام هم رفتیم خونه مامانی و اینگونه عیدمون به پایان رسیدبوس

بعد از عید هم که روزمرگی هامون ادامه داره و گاهی هوا باروتی میشه اینجا و گاهی هوا افتابی روزهای افتابی سعی میکتیم ببریمت پارک  و کلاسهای من هم شروع شده و گاهی وقتها باخودم میبرمت کلاسزیبا.مهد هم دیگه نمیری و اوایلش خیلی ذوق داشتی  و دیگه از ماه اسفتد برای رفتن به مهد بی علاقه بودی و صبح برای از خواب بیدار شدن تنبلی میکردی و منم که مثل خودت  اونموقع صبح خوش خواب هستم بی خیالش شدم فعلا تا برگردیم تهران و مهدهای اونجا ثبت نامنت کنم. دو روز پیش هم رووز پدر بودniniweblog.com و به مناسبت روز پدر و هم اینکه حوصلت سر نره تو خونه رفتیم پارک ملت رشت که عکسهاشو میزارم برات و دیروز هم رفتیم قصر بازی و کلی اونجا بهت خوش گذشتبوس.

راستی چهل و یک ماهگیت هم مبارک باشه نفس مامان. niniweblog.com

 

 

 

 

سفره هفت سین سال 95/سال میمون/niniweblog.com

 

 

 

 

 

 

سفره هفت سین خونه مامان زری

 

 

 

شما در کنار ماهانniniweblog.com

 

 

غروب سیزده بدر بارونیه 95 که روز جمعه هم بودniniweblog.com

 

 

 

 

روژینازی در کنار گلهای بهاریniniweblog.com

 

 

 

 

وقتی باهم خاله بازی میکنیم. اینجوری با لگوهات برات خونه درست میکنم و شما میری توش و باهم بازی میکنیم و منم صدای عروسکهاتو برات درمیارمniniweblog.com

 

 

 

 

در حال اتو کردن لباستخندونک

 

 

قلابت رو برمیداری و اینجوری میگیریش جلوی خودت و مثلا میخوای عکس سلفی بگیری از خودت. میگی دسته سلفیهخندونک

 

 

 

 

 

 

شبا بعضی موقعها موقع خواب وقتی پایین تختت میخوابم تا خوابت ببره کتاب میخونم و شما هم به تقلید از من داری کتاب میخونی مهربونniniweblog.com

 

 

چند روز پیش که برده بودمت پارک نزدیک خونمون با این دختره که اسمش هلیا بود دوست شده بودی و از مغازه نزدیک پارک توپ پلاستیکی از اون قدیمیا خریدم و باهم بازی کردیدزبان

 

 

 

اخم روژیناییدرسخوان

 

 

 

 

 

 

روژینا گلی و باباش در روزپدر و بوسه ی پر از عشق روژینا برای بابا محبت

 

 

 

 

پارک ملت رشت. دوم اردیبهشت 95 روز پدر

 

 

 

 

 

 

 

 

بلال خوردن روژینایی. عاشق بلالی و بهش میگی بلار.خندونک راستی تا یادم نرفته این رو هم بنویسم که وقتی میخوای بگی چیزی افتاد میگی انداپ و هنوز بلد نیستی بگی افتاد.   endapمیگی

 

 

 

 

قصر بازیniniweblog.com

 

 

 

 

و نقاشی قشنگت عشقممحبت

 

 

و در اخر قلب روژینایی و این قلب نشون دهنده اینه که ما همه ی شما دوستهای وبلاگی رو دوست داریممحبت.مطمئنا به وبلاگهاتون میایم. اما گاهی وقتها واقعا فرصت نمیشه که کامنت براتون بذاریم اما بیادتون هستیم دوستان عزیز.محبت

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 4 ارديبهشت 1395ساعت 15:57 توسط نیلوفر/مامانه روژینا |

 

 

عزیز دلم این عکسها مربوط به تاریخ دهم اسفند 1394 وقتی سه سال و سه ماه و بیست روزه بودی میباشد عسل مامان محبت و خیلی تو اتلیه دختر خوبی بودی و باهامون همکاری کردی اما خندونت بسی دشوار بود و راضی به لبخند نمیشدیکچل و خیلی جدی ژست میگرفتی اما با این حال عکسهات خوب شدند ودوستشون دارم عشقم.بوس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 18 فروردين 1395ساعت 0:46 توسط نیلوفر/مامانه روژینا |

سلام روژینای نازم.خوبی مامانی.

 

روژینازم چند روز پیش این پست رو نوشته بودم و پست موقت کرده بودم و اصلا فکرشو نمیکردم که دیگه وقت نکنم بیام وبشه 28 اسفند و ی جورایی بشه اخرین پست سال 94 که تو وبلاگت میزارمغمگین. اول بریم مطالب اون پست موقتی رو که نوشته بودم رو بخونیم و بعد ادامش رو مینویسم.

پست موقت در پارگراف بعدیچشمک

 

الان که دارم این پست رو برات مینویسم شما روی تختت هستی و من پایین تختت دراز کشیدم تا خوابت ببره قربونت برم و من با گوشیم انلاین شدم برای ثبت خاطراتت

یه مدتیه که حسابی سرم شلوغ بوده و دلیلش هم اینه که خدارو شکر خونمون رو فروختیم و طی سفر قبلی که به تهران داشتیم تونستیم یه خونه اونجا بخریم و دیگه بعد از برگشتمون خونه مامان زری اینا نمیریم و مهلتی که از اقای فروشنده گرفتیم برای خردادماهه و ان شالله تیر میریم به خونه جدیدمون. درسته که عسلم خونه مامان زری اینارو شما خیلی دوست داشتی و همش میگی بریم خونه پاییینیه اما عزیزم دیگه وقتش بود که از اونجا نقل مکان کنیم گلمآرام. و میدونم بهترین خاطراتی که من از,شما دارم تو اون خونه هست. تو این مدتی که اینجا هستیم خونه ی مامانی رو هم برای فروش گذاشتیم و منتظریم که مامانی هم خونشو بفروشه و ان شالله که اونم بتونه یه خونه ی خوب بخره و باهم برگردیم😉

خوب از خاطرات این چند وقت بگم که یک روز جمعه با مامانی و بابا رفتیم منطقه ازاد انزلی و از اونجا کلی شکلات و خوراکیهای خوشمزه ترکیه ای برات خریدم.و یکسری هم لباس خریدم و همچنین لباسهای عیدت رو.یک لباس سرهمی نانازی برات خریدم که عاشقش شدم. چون من خیلی,سرهمی,دوست دارم و وقتی شما کوچولو بود,همش لباس سرهمی تنت میکردم مامانی.بعدش هم رفتیم پارک و کلی بازی کردی شما.

بیست و یکم بهمن ماه هم که سی و نه ماهگی,شما بود. و سی و نه ماهگیت مبارک باشه عشق جونم

و بیست و پنج هم ولنتاین بودشِـــکـــلـَــک هــاے عـَــروسـَــــک و ی جشن کوچیک سه نفره گرفتیم و من برای بابا ساعت مچی گرفتم و برای شما عشق کوچولو یک گوی که خیلی دوستش داری. بابا نادری هم برای من عطر و برای,شما خوشمزه ی دوست داشتنیت که اناناس هست رو گرفت و وقتی ازش پرسیدم چرا اناناس. گفت چون روژینا دوست داره و دلم نیومد براش اسباب بازی بگیرم که بدردش نخوره و براش چیزی گرفتم که بخوره. اینم از بابای شما که بشدت مخالفه اسباب بازی خریدنه.  و واقعا هم بی,دلیل نیست مامانی مخالفتش. چون شما باهر اسباب بازی فقط پنج دقیقه یا,شاید هم ده دقیقه بازی میکنی و بعدش از وسایل اضافی اتاقت میشه .اینم از خاطره ی چهارمین ولنتاینی که شما ثمره ی عشق ما در کنارمون حضور داشتیشِـــکـــلـَــک هــاے عـَــروسـَــــک.

تقریبا دو هفته دیگه هم عیده و من هنوز هیچ کاری نکردم و کلی کار دارم بابت خونه تکونی و هم خرید و هم کارهای دیگه .

دوشنبه دهم اسفند هم بردمت اتلیه برای چند تا عکس خوشگلHello. اخه جیگرم اتلیه ی سه سالگی نبرده بودمت و یجورایی ناراحت بودم و این شد که بالاخره در این روزهای پایانی سال  بالاخره اتلیه هم رفتیم.و امروز چند تا از عکسهات رو از طریق تلگرام خانم عکاس برام فرستاد که برات میزارم عزیز دلم.

 

خوب حالا از ادامش برات میگم

نازنینم 21 اسفند چهل ماهگیت بود  و تو این پست باید چهل ماهگیت رو هم تبریک بگم نفسم.

فردا اخرین روز سال 94 هست عزیزم و ما تقریبا همه ی کارهامون رو کردیم  و خریدهای عید رو انجام دادیم و امشب با همدیگه هفت سینمون رو هم چیدیم و فردا شب که شب عیده مامانی مهمونمون هست . عزیز دلم لحظه تحویل سال 95 تقریبا هشت صبحه روز یکشنبه اول فروردین هست . و برناممون این چنینه که بعد از تحویل سال و خوردن صبحانه بریم دنبال مامانی و بریم تهران عزیز دلم. و تا نیمه ی اول عید تهران هستیم عزیزکم.محبت چهارشنبه سوری هم با باباو با ماشین رفتیم بیرون و خیابون گردی و جز صدای ترقه  و بوی نامظبوعش چیز دیگه ای نبود و شما از صدای بلند ترقه ها ناراحت بودی و میگفتی واااااااااااااای سرم درد گرفت.و بعدش هم رفتیم شام بیرون و بعد از خوردن شام اومدیم خونه و هوا واقعا سرد بود اونشب و صبحش هم رفته بودیم ارایشگاه و کلی خسته بودیم و زودی لا لا کردیم.خواب

 

 

 

ای جووووووووووووووووونم نازم

 

 

 

فدای ژست های قشنگت عشقولی

 

 

 

یه روز جمعه که میخواستیم با بابا بریم پیاده روی و برای اینکه خسته نشی با کالسکه بردیمت بیرون

 

 

 

 

روژینااااااااااااز عشقم

 

 

خونه مامان زری و عروسکی که عمه جون برات خریده

 

خونه خاله محبوبه بابا در کنار مهتا و شایان و عرشیا

 

 

یک روز که گیر داده بودی پستونک بخوریتعجب

 

 

 

عروسکم در کنار عروسکهاش

 

 

 

 

 

 

با کوله پشتی مهدت.خنده

 

 

 

 

ولنتاین 94 در کنار دخملیمون.

 

 

و گوی که خیلی دوستش داری و هدیه ولنتاینتهHeart Smile

 

 

 

 

 

 

وقتی داشتیم میرفتیم برای خرید هدیه ی بابا

 

 

و تو راه برگشت خوابت برد نفسم

 

 

عطری که بابا به من هدیه داد

 

 

وساعت مچی که من هدیه دادم به بابا

 

 

 

و سلفی ولنتاینی مونخندونک

 

 

 

اروین نی نی ناز خاله مرمره. همسایه ی مامانی

 

 

 

همیشه عصرها بعد از خوابت برات ابمیوه/لیمو و پرتقال/ میگیریم و میریزم تو ابمیوه خوریت و شما روی بالشتت میخوابی .و نوش جان میکنی

 

 

 

 

وقتی میبرمت با خودم کلاس . خودتو به نقاشی کشیدن مشغول میکنی عزیزم و حواس مامان و بچه ها رو پرت نمیکنی. البته بچه ها خیلی بهت علاقه دارند و همش حواسشون به توستسوت

 

 

 

سرگرمی جدیدت موقع خرید کردن بازی بات مانکن های جلوی مغازه هاست و دستشون رو میگیری و باهاشون ارتباط برقرار میکنی

 

 

 

 

 

شب چهارشنبه سوری

 

 

 

و سفره هفت سین اموزشگاه شکوفا.

 

 

 

و در کنار سفره هفت سین اموزشگاه افاق. سفر چند روز پیشمون که به تهران رفتیم ی سر رفتم اموزشگاه و دیدم سفره هفت سینشون رو چیدند و منم در کنارش ازت عکس گرفتم.

 

 

اینم عکس هفت سینه پارساله اموزشگاه هست که یادم رفته بود بزارم تو وبلاگت. وااااااای که پارسال چقدر نخودی و ناناز بودی

 

 

 

 

و اینم از اخرین پست سال 94

عزیز دلم سال 94 هم به پایان رسید و الان ساعت تقریبا یکه بامداده که این پست تکمیل شد خانمی. عزیز دلم سال 94 با تمام خوبی ها و مقداری هم سخنی هایی که داشت به پایان رسید البته سختی هاش هم به دلیل تصمیمات نادرستی بود که خودمون گرفتیم غمگینو اولینش هم خونه خریدن مامانی و دومیش هم خونه حریدن ما و نقل مکانمون به شمال بود و باعث شد که سال 94 برامون سخت بگذرهآرام . البته به هر حال علاوه بر این سختی ها خاطرات زیبا و خوب و تکرار نشدنی از خطه سرسبز  و دوست داشتنیه گیلان داریم و هیچ وقت فراموش نمیکنیممحبت. و همچنین تجاربی که بدست اوردیم . هم من و هم بابا نادر  یجورایی تو این یکسال بزرگتر شدیم و همچنین رشد و شکوفایی شما و سلامتیت دختر نازم تو این یکسال بهترینهای سال 94 بود قندعسلم.بوس

عزیزدلم با ارزوی سالی خوب و خوش بهمراه سلامتی و شادی برای همه ی دوستان خوب مجازیمون این پست رو به پایان میرسونم و همچنین ارزوی سلامتی و سالی خوب برات دارم عزیز دل مامانمحبت.Heart Smilesmsnow01 nariya اس ام اس تبریک عید نوروز   سری اول

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 اسفند 1394ساعت 23:26 توسط نیلوفر/مامانه روژینا |

سلام سلام عزیز دل مامان. خوبیمحبت

قربونت بره مامان که چند روزه محصل شدی.محبت خخخخخندونک

 

 

عزیزم نازنینم توپست قبلی هم نوشته بودم که تصمیم دارم بفرستمت مهد برای اینکه حوصله ات تو خونه سر میره و بالاخره تصمیم قطعی شد و یک شب موقع خواب ازت پرسیدم روژینازی دوست داری ببرمت مهد و شما هم ذوق کردی و گفتی دوست دارم و منم بهت گفتم که زودتر بخواب و فردا صبح میریم مهد و شما کلی خوشحال شدی و تصمیمم رو هم به بابا گفتم و همون موقع هم با مامانی تماس گرفتم و گفتم که فردا به صورت ازمایشی میبرمت مهد کودک.چند تا مهد کودک رو در نظر گرفته بودم و از بینشون یکی رو که بهمون نزدیک تر بود و امکانات بهتری داشت رو انتخاب کردم.آرام

 

 

دوشنبه 28 دی 1394 ساعت هشت و نیم از خواب بیدارت کردم و بعد از خوردن صبحانه و برداشتن کیف و یک دفتر و مقداری مداد رنگی راهیه مهد شدیم چشمکو بعد از ثبت نام شما خیلی مشتاقانه وارد کلاس مخصوص سه تا چهارساله ها شدی و تو کلاس شما سه تا پسر و دوتا دختر بود که با ورود شما تکمیل شدید و سه به سه شدیدبوسچشمک. بعد از صحبت کردنت با مربیت و بای بای کردن با شما خانم معینی مدیر مهد لیست بهم داد که برای جلسه بعدی خریدهای لازمت رو انجام بدم و بهم گفت که بیام خونه و چون روز اوله ساعت 11 بیام دنبالتآرام. منم اومدم بیرون و یه سری کارهای بانکی و کارهای فروش خونه رو داشتم که با بابا انجام دادم و حدودا ساعت یازده با بابا اومدیم دنبالت و کلی از بودن تو مهد خوشحال بودی و شیر و کیکت رو هم خورده بودی و موقع اومدن بهم گفتی که کاش بیشتر میموندممحبتبغل.البته هدف اصلیه من از بردن شما به مهد کودک اینه که در کنار همسن و سالهای خودت قرار بگیری و همبازی داشته باشی عزیز دلم . بخاطر همین یک روز در میون میبرمت و روزهای زوج میری . ازساعت 9 تا 12.همیشه هم خواب میمونی و بیدار شدن اونم صبح زود خیلی برات مشکله عروسکم و اول صبح بی حوصله ای.محبت

 

 

این اولین تجربه ی مهد رفتنت به تنهایی بود عزیزم . چون قبل از این همیشه با هم تو کلاسهای مادر و کودک شرکت میکردیم.روژینا گلیه من تو سن سه سال و دوماه و هفت روزگی اولین بار رفتی مهد گلم.

 

 

 

 

 

 

اسم مهد کودکت ماهریزک هست . این دفتر گزارش کار روزانه است که تو مهد انجام میدی و تکالیف و اموزشهایی هست که باید در منزل انجام بشه و مربیتون همیشه برای مامانها یادداشت میزاره.محبت

 

 

 

 

 

 

اولین شعری که تو مهد یاد گرفتیبوس

 

 

 

 

 

 

وسایلی که برای مهد لازم داشتی و برات خریدم .

 

 

 

 

 

 

جلسه ی دوم مهدت وقتی اومدم دنبالت کمی تو حیاط مهد بازی کردی و این عکسها مربوط به اون روزهبوس

 

 

 

 

ارزوی مامان موفقیت توست عزیزم. ان شا الله که به مدارج بالای تحصیلی و علمی برسی دختر گلم و مامان شاهد پیشرفتهات باشه عشقممحبت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن 1394ساعت 23:22 توسط نیلوفر/مامانه روژینا |

سلام سلام نانازیه مامان بغل

عروسک خوشگل من سی و هشت ماهگیت مبارک نفسمحبت

 

 

عزیزم بیست و یکم دی که ماهگردت بود و بیست دوم هم تولد مامانی بود, ماهم دوشنبه بیست ویکم شب تولد مامانی یه مهمونی,عصرونه زنونگی خونه مامانی  با حضور,دوستهای مامانی گرفتیم و ی کیک کوچولو هم گرفتیم و بعد,از صرف عصرونه حسابی نانای کردیم و جشن گرفتیم و کلی خوش,گذشت عزیز دلمبوس.

 

 

این روزها حس میکنم که یجورایی تنهایی,و نیاز داری که همبازی داشته باشی متفکر.بخاطر همین تصمیم دارم که یفرستمت مهد,البته هنوز,تصمیم قطعی نیست و یجورایی تردید دارممتفکر.   از طرف دیگر هم هر چقدر هم که من تو خونه باهات بازی میکنم بازم حس میکنم که نیازت برطرف نمیشه و قرار گرفتن در کنار همسن و سالهای خودت بیشتر برات شور و هیجان داره مخصوصا که ما خانواده کم جمعیتی هستیم و اطرافمون نی نی دختر و حتی پسر هم نداریم اگر هم هستند,نسبت دوری با ما دارندخواب آلود. البته بچه های این دوره زمونه اکثرا همینطور هستند مامانی. یادمه من وقتی,همسن تو بودم با بازی کردن با دختر خاله ها و دختر عمه و پسر عمه هیچ وقت حس تنهایی نداشتم با اینکه خودم تک فرزند  بودمآرام.

این روزها اکثرا اخرهفته ها سعی میکنیم بریم بیرون.  یک سری رفتیم قلعه رودخان و اونجا عکس,سنتی با لباس محلی گرفتیم و خیلی جای خوبی بود و شما هم از اون لباسهاا خیلی خو شت اومده بودخندونک. هفته قبلی هم رفتیم استارا و یک سری خرید کردیمچشمک.  

خریدهای دخترونه  شما هم که جای خود,داشت مثل لاک و اسپری مخصوص دخمل کوچولوها که همونجا کنار دریا درش رو گم کردی و...  .اونجا بعد,از نهار که اکبر جوجه بدمزه خوردیمسبز و تو هم اصلا دوست نداشتی رفتیم دریا و واقعا سرد بود و منو شما و بابا از این موتورهای چهار چرخ سوار,شدیم که خیلی خوب بود.

شبها مون هم که به دیدن سریال کیمیا میگزره. اینو برات نوشتم چون واقعا این فیلم رو دوست داری و از لحظه شروع تا اتمامش از جلوی تی وی تکون نمیخوریتعجب. امیدوارم روزی که خاطراتتو میخونی با خوندن این مطلب این فیلم برات تداعی بشه عشقممحبت

عاشقانه حرف های ملوسیت رو دوست دارم گرچه همه بهم میگن که باید درستش,رو بهت بگم اما من لذت میبرم از این دورانت و از حرفات. مثلا به ارنج میگی,زانو و به چانه میگی,پیشونی. فدات بشم ماه پیشونیه مامانقه قهه

دیگه اینکه خونمون رو هم گذاشتیم برای فروش,و هر از چند گاهی میان برای دیدنش و جالب اینکه وقتی داریم بحث میکنیم منو بابا برای خرید و فروش و اینجور چیزها شماهم تو مذاکرات ما دخالت میکنی و اظهار نظر میفرمایید,دختر گلم تعجبچشمکو همش میگی بریم خونه پایینیه و منظورت خونه قبلیمون که طبقه پایین خونه مامان زری اینا هست.

جدیدا برات تو اینستاگرام پیج درست کردم روزانه عکسهاتو اونجا میزارم. اما مامانی اینجا راحت ترم و اینجارو بیشتر دوست دارم.

از بی اشتهاییت هرچی بگم کم گفتم و دیگه واقعا خسته امگریهشاکیکچل. و دوباره رو اورزم به شربت های ویتامین و طی تجربه ای که از قبل دارم سندروس از بین مولتی ویتامینها بهتر بود بخاطر همین این ماه مولتی ویتامین سندروس رو برات گرفتم. خدا کنه که بهتر بشی مامانی خیلی نگران وضعیت غذا خوردنت هستمخطا

 

یه موضوع دیگه ای هست اینه که تو پست تولدت هم نوشتم که برات تولد بگیرم غمگیناما برای امسال نظرم عوض شد و یجورایی شرمندت شدم مامانیخطا. منو ببخش قول میدم که سال دیگه جبران کنم. امسال شرایطمون برای تولد گرفتن جور نیست. هر چند من روز تولدت برات جشن گرفتم و بدون جشن هم نبود عزیزکم اما مفصل نبود خانمی. به هر حال مامان رو بخاطر این کم لطفی ببخش.

 

 

 

 

سی و هشت ماهگی روژینازی و تولد مامانی فاطمهجشن

 

 

 

 

 

 

دخترک پاییزی منبغل

 

 

 

پدر جانی و دخمل جانیمحبت

 

 

 

عکسهای سنتی با لباس محلی که تو اتلیه ی  قلعه رودخان گرفتیمخندونک

 

 

 

 

 

 

دخملیه ناراحت.زبان

 

 

 

 

 

پاپوش هایی که من ایده اشو رو به مامانی دادم و زحمت کشید برات بافت. خیلی ناز شده دست مامان گلم درد نکنهبوس

 

 

 

 

 

 

دخملی تو رستوران منتظر هیمیشه. هیمی به زبون روژینایی یعنی سیب زمینیخوشمزه

 

 


 

 

 

کریسمس مبااااااااااااااااااااارکمحبت

روژینایی با درخت کریسمس و تیپ بابا نوئلی در اغاز سال 2016.چشمک

 

 

 

 

 

 

ژست های عسل عسلیه مامانمحبت

 

 

 

 

 

 

 

روژینازی منتظره تا بابا جون براش اب پرتقال بگیره و میل بفرماینزبان

 

 

 

 

 

 

این عروسک خوشگل رو مهروز جان نوه ی دایی مامانی فاطمه زحمت کشیده برات خریده و وقتی اومده بودند خونمون برات اوردند و وقتی بازش کردی خیلی خوشحال شدی. این عروسک مایعات میخوره و جیش میکنه. ممنونم از مهروز عزیز و مامان مهربونش که دختر دایی مهری هست اسمش عزیزم و دختر دایی مامانی فاطمه است. بوسمحبت

 

 

 

 

خودم هم این عروسکو خیلی دوست دارم خندونک

 

این لباس,رو هم خاله اکرم  /,خالم / برات خریده. 

 

 

 

سفر به استارا

 

 

 

 

سلفیمون کنار دریا.خخخخخخخخخندونک

 

 

 

 

اول اسم منو شما و بابا نادر مهربونراضی

 

 

 

 

 

 

جلوی در خونمون قبل از رفتن من به کلاس و بردن شما به خونه مامانی.

 

 

 

 

 

عاشق توت فرنگی هستی و جالب اینه که بهش میگی البالوقه قهه

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی روژینا گلی با مامان میاد کلاس و خیلی خانمانه سر کلاس میشینه و اجازه میده که مامانش به خوبی تدریسشو بکنه. مرسی از همکاریت دختر نازم.محبت

 

 

 

 

 

این عکسها هم برای همین امشب که واقعا هوا عالی بود و بردیمت پارک. فدای ژستهای قشنگت ملووووووس

 

 

 

 

 

و شربت مولتی ویتامین سندروس. و خوراندن این شربتها به شما برای اشتهات قصه ایست تمام نشدنیغمگین

 

 

 

 

خلاقیتهای شما. وقتی این استیکرها رو چسبوندی به دفترت بهم گفتی مامان چرا پا ندارند منم گفتم عزیزم پاهاش رو خودت بکش. ببین چقدر صاف براشون پا کشیدی حتی کفشم براشون کشیدی افرین دختر خلاقم

 

 

 

 

اینجا هم پایینش رنگین کمون کشیدی و گفتی مامان چون دامنش رنگین کمونیه منم رنگین کمون کشیدم

 

 

برای این استیکر هم گل کشیدی با احساسم

 

 

 

 

 و عکس اخر.

الله نگهدارت باشه عزیزم  و در پناه خدا همیشه سلامت و شاد و موفق باشی یکی یکدونه ی مامانمحبت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 28 دی 1394ساعت 16:21 توسط نیلوفر/مامانه روژینا |

سلام به دخترک عزیز و مهربون و دوست داشتنیه خودم محبت.

 

http://zibasaz.niniweblog.com/

 چهارمین زمستونت مبارک ناااااااااااااااااااازم.

عشق مامان امسال چهارمین شب یلدایی بود که شما در کنار ما حضور داشتی و با وجودت این شب رو برامون قشنگتر و لحظاتمون رو گرم تر کردی. هر سال با اومدن یلدا ی دختر کوچولوی ناز 40 روز برام تداعی میشه چون اولین یلدای زندگیت دقیقا  چهل روزگیت بود عزیز دلم. امسال هم شب یلدا دخترک سه سال و چهل روزه ی ما بودی. امسال برای اولین بار یلدا رو خونه ی خودمون بودیم و منو شما و بابا بودیم و مامانی هم مهمونمون بود دخترکم. گرچه دور بودن از خانواده بابا هم برامون سخت بود اما از طریق مجازی باهاشون در ارتباط بودیم ومقداری از دلتنگیهامون کم میشد. اون روز صبح با هم رفتیم خرید برای شب یلدا و منم ی کارهایی بعنوان تزیینات هول هولکی انجام دادم. برای یلدای امسالمون هندونه نتونستیم بخریم اما من از هر تزیینی برای پدید اوردن هندونه استفاده کردم مامانی تا جای خالی هندونه رو حس نکنیم. شماهم کلی ذوق داشتی و از صبح بهمون میگفتی امشب یلداس؟ میدونم که هنوز با مفهومش اشنایی نداری و نمیدونی که یلدا به چ معناست.  میخواستم برات توضیح بدم اما حسش نبود که برای ی دختر بچه سه ساله اونم از نوع کنجکاوش که با گفتن یه جمله چندین سوال دیگه هم به ذهنت میرسه توضیح و تفسیر بدم http://alham.persiangig.com/image/water%20melon/31.gif . برای همین مفهوم این سنت دیرینه ی ایرانی رو گذاشتم برای سالهای اینده. الیته اگه عمری باقی باشه. خلاصه اینکه درسته شب یلدا بلندترین شب ساله اما نمیدونم که چرا اونشب اینقدر برای ما زود گذشت و به سرعت ساعت از نیمه شب گذشت و شب یلدا هم به پایان رسید و دخترک خسته ماهم به خواب رفت. و خاطره قشنگ اولین یلدای خونه خودمون در کنار دخملیمون در ذهنمون ماندگار شد.

 

 

 

 

دخملک نازمونی شمااااااااااااhttp://alham.persiangig.com/image/water%20melon/35.gif

 

 

 

 

 

 

 

میز شب یلداییمون1.gif

 

 

 

 

 

 

پشمک هاپویییخندونک

 

 

و سالاد هندونه ای.خندونک

 

 

ژله هندونه ایخندونک

 

 

 

 

و الویه ادم برفیخندونک

 

 

تزیین برنج هندونه ایhttp://alham.persiangig.com/image/water%20melon/23.gif

 

 

و سفره شاممون. جای همگی خالیhttp://alham.persiangig.com/image/water%20melon/5.gif

 

 

 

اینا هم رنگ امیزی و سرگرمی شب یلدای شما بود نفسمبوس

نوشته شده در جمعه 4 دی 1394ساعت 1:05 توسط نیلوفر/مامانه روژینا |

سلام دختر قشنگم.

سی و هفت ماهگیت مبارک دختر نازنینم.Red, White and Blue Cake

دخترم این روزها روزامون به روز مرگی های همیشگیمون میگذره. گاهی خونه هستیم و باهم بازی میکنیم. گاهی هم من حوصله ندارم و کار دارم و شما ناراحت از اینکه من نمیتونم به خواسته ات اهمیت بدم و برام غر غر میکنی . گاهی هم بیرون میریم و بعضی اوقات هم خونه مامانی. تعطیلات هم که بشه سعی میکنیم بریم تهران . برای تعطیلات چند روزه اربعین منو شما و بابا و مامانی رفتیم تهران و عمه جون شله زرد نذری داشت و مهمونی هم داشت که شما کلی با عرشیا و شایان که پسرخاله های بابا هستند بازی کردی و گاهی اوقات هم باهاشون ناسازگاری میکردی.سه روزی خونه مامان زری بودیم. البته خونه مامان جون / مامان بزرگم / و دایییم هم رفتیم و اونجا شما کلی با علی اصغر بازی کردی عزیزم. واونشب خیلی زود بعد از شام بخاطر خستگی زیاد هردوتون خوابیدیدمحبت.همه خیلی دلشون برامون تنگ شده بود و از اینکه درکنارشون بودیم خوشحال بودند و گاهی وقتها هم سرزنشمون میکردند که چرا از تهران اومدیم اینجا و همه پیشنهاد میدادند که برگردیم و ماهم جز ندامت و پشیمانی جیز دیگه ای نداشتیم و حرفهاشون رو تایید میکردیمغمگین. یک روز از اون سه روز که تهران بودیم با عمه جون و ماهان زری و ماهان رفتیم بیرون و عمه  برات خرید کرد و برات تخت عروسک که خیلی وقته دوستش داشتی رو  برات خرید. دست عمه جونی درد نکنه. وقتی برگشتیم هوای تقریبا کل شهرهای ایران سرد شده بود و اکثر جاها برف اومده بودniniweblog.com و اینجا هم فقط ارتفاعات مثل ماسوله برف باریده بود و ماهم از فرصت استفاده کردیم و بعد از صرف نهار منو شما و بابا رفتیم  جاده ماسوله  و منو شما باهم برف بازی کردیم و با وجود اون سرمای هوا خیلی بهمون خوش گذشتniniweblog.com.اخر هفته قبل هم که تعطیلات بود مامان زری و عمه و ماهان اومدند خونه ما و سه روز پیش ما بودند و باز هم باهاشون رفتیم ماسوله و قلعه رود خان و موقع برگشتشون بسی غصه دار شدیم و شما بعد از رفتنشون بغض کرده بودی و ناراحت شده بودی نانازم.niniweblog.com. این ماه هم که داره کم کم تموم میشه و چند روز دیگه شب یلداست. وفعلا برنامه خاصی نداریمخندونک البته نمیذارم به یکی یکدونه ام بد بگذره عسل خانمم. خوب بریم که عکسهاتو ببینیم.

 

 

 

 

 

 

همیشه قبل از اینکه ببرمت حمام میذارمت تو وانت تا ده دقیقه ای خودت با اردکهات سرگرم هستی و بازی میکنی و بعد حمامت میکنم عسلممحبت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تو این ماه یک روز جمعه غروب رفتیم قصربازی و تاشب اونجا بودیم و شما خیلی بازی کردی و شام رو تو رستوران همونجا خوردیم و خیلی بهمون خوش گذشت. شماهم با بابا موتور سوارشدی و کلی ترسیدی. niniweblog.com

 

 

 

یک نمونه از نقاشیهای زیباته عزیزم.که خیلی پر محتواست خوشگل خانم مامانبوس

 

 

یکبار مامانی از این بسته های به اصطلاح شانسی برات خرید و قبل از بازکردنش خیلی دوستش داشتی نانازم

 

 

اما بعد از بازکردن با این صحنه مواجه شدیم که واقعا چیزهای مسخره ای توش بود.

 

 

 

و مسخره تر از همه این عروسکی بود که داخلش بود و خیلی ترسناک بود و همون لحظه اول ازش بدت اومده بود.غمگین واقعا متاسفم برای چنین شرکتهای سازنده این محصولات که با وجود پول نسبتا زیادی که برای این بسته ها میگیرند محصولات خوبی داخلش نیست و با احساسات پاک بچه ها بازی میکننددلشکسته. مامانی خیلی ناراحت شدم وقتی داخلش این چیزها رو دیدم. و واقعا نمیدونم که عروسک باید چنین شاخ یا گوشی داشته باشه و چرا دندونهاش به این شکله. مامانی فقط میتونم بگم متاسفم. وقتی ذوق و شوق اون لحظه که داشتی باز میکردی رو بیاد میارم جز احساس نفرت نسبت به سازنده چنین محصولات چیز دیگه ای نمیتونم داشته باشم

 

 

 

وقتی تهران بودیم جلوی مغازه باباییبوس

 

 

 

اندر احوالات این روزهای ماخندونک

 

 

کتاب اشنایی با خانم دکنر که واقعا با وجود برپسب های داخلش و خلاقیتهایی که خودت باید انجام میدادی واقعا عالی بودبوس

 

 

 

این ماه برات یه سری خرید علمی فرهنگی کردم.خخخخخ. یک سری کتابهای رنگ امیزی دو زبانه که واقعا جالب بود . و یک کتاب هوش اشنایی با خانم دکتر و یک کتاب داستان پازلی به زبان انگلیسی.که از خریدشون واقعا راضیم و برات مفید بودزبان

 

 

 

 

 

این همون کتاب داستان پازلیه که هنگام خوندن باید شکل موردن نظر رو پیدا کنی و سر جاشون قرار بدیبوس

 

 

 

این پازل چوبی هم خیلی سخت بود برات درست کردنشچشمک

 

 

گهواره ای که عمه ندا زحمت کشید و برات خرید و شبها موقع خواب حتما باید کنار تختت باشه عروسکممحبت

 

 

 

و روژینای ما در حال مسواک زدن. البته هرشب نه و دوسه شب در میون مسواک میزنی خانمیزیبا

 

 

 

 

 

دخملی با سیبیلهای پشمکیخنده

 

 

یبار عروسکهای کوچولوت رو نشونده بود و برای یکیشون تولد گرفته بودیخندونک

 

 

اینم خلاقیت شما. درست کردن خونه با چوبهای بادکنکبوس

 

 

 

 

یه بعد از ظهر برفی که رفته بودیم جاده ماسوله برای برف بازیمحبت

 

 

 

 

 

 

 

 

عاشقتم عزیز دلمبوس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 23 آذر 1394ساعت 11:39 توسط نیلوفر/مامانه روژینا |

دوستان عزیزم ممنون از یادگاریهای قشنگتون. در اسرع وقت نظرات قشنگتونو تایید میکنم.ممنونم از لطفتون که به من و دخملی دارید محبت

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر 1394ساعت 0:01 توسط نیلوفر/مامانه روژینا |

عزیز دلم دختر قشنگم سلــــــــــــــــــــــام.totalgifs.com aniversario gif gif 34.gif

تولدت 44.gifسه سالگیت مبارک باشه همه کسم

عزیزم 21 ابان ماه که تولد سه سالگیت بود پنج شنبه شب بود و مامانی به طور اتفاقی مهمون دعوت کرده بود و مهموناش خاله معصومه /خالم/و شوهر خاله و محدثه جون و دایی و زندایی مامانی و دختر دایی مامانی با پسرش و دخترش بودند.منم اونشب تصمیم گرفتم که چون شب تولدت بود یک کیک بگیرم و یه جشن کوچولو با مهمونا بگیریم وشما شمع تولد سه سالگیت رو فوت کنی. و ان شالله  جشن تولد اصلیت که بعد از ماه صفره مهمونی و جشن تو خونه خودمون برات بگیریم.

یک روز قبل برای تولدت یک کیک عروسکی سفارش دادیم و بعد از ظهر پنج شنبه بابا رفت کیکت رو گرفت و گذاشتیم تو یخچالمون و بعد رفتیم خونه مامانی و بعد ازشام منو بابا رفتیم کیک تواد و کلاهت رو اوردیم و مهمونا خیلی از تولد بدون مقدمه شما و بدون خبر سورپرایز شده بودند. و کلی همراهی کردن ما و شمارو برای اینکه جشن تولدت خوش بگذره و با هدایاشون که نقدی بود کلی مارو شرمنده کردند عزیزم totalgifs.com aniversario gif gif 97.gif. البته من بهشون گفتم که تصمیم دارم که تولد دیگه ای بعد از ماه صفر برات بگیرم اما بازهم مارو شرمنده کردند با هدایاشون.

حالا چند تا عکس از اونشب برات میذارم دخترکم. ان شالله تولد 120 سالگیت رو جشن بگیری دخمل جوووووونم.

 

 

 

 

کیک تولد 3 سالگی دختر نازی

 

 

 

 

دخملی عشق مامان وباباشه

 

 

 

 

و عکس اخر که با مامانی هستی. البته با مهمونا هم عکس گرفتی دخملم. البته چون من اجازه نداشتم عکساشونو نذاشتم عروسکم.

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر 1394ساعت 23:36 توسط نیلوفر/مامانه روژینا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 23 صفحه بعد